
گرمای دستانت هنوز در خاطرم هست . هنوز هم یادت کوران میکند دلم را .مادر مهربانم هنوز هم عطر چادر نمازت مستم میکند . یاد چشمانت که میافتم از خود بی خود میشوم . هنوز هم وقتی یادم می افتد چقدر دوستت دارم چشمانم خیس آب میشود .
پس بدان دوستت دارم مادر
مگر تو چگونه قدم برداشتی که این چنین زمین توان تحمل گامهایت را نداشت ؟ زمین شرمسار و آسمان پذیرای توست. به کجا وصل بودی که این چنین در آغوش آسمان جای گرفته ای ؟
گویا حتی این پوتین ها هم توان تحمل گامهای تو را نداشته اند که این چنین از قافله عشق جا مانده اند .
تنها
به گذشته که فکر میکنم دلم برای روزهای بی تو بودن تنگ میشود . پلکهایم گرم میشود . روزگار بی تو بودن چه خوب بود ولی .....
شده ای تاوان دعایم . کاش جور دیگری آرزویت میکردم کاش بودنت را ، شاید هم نبودنت را باید دعا میکردم . اشکم ، آهم ، بی قراریهایم نشان از حال درونم دارد . اینروزها دعا میکنم مستجاب نشوی ولی زیر لب میگویم خدایا نشنیده بگیر . برای تو تاوان دادن هم زیباست .
تنها
روزگار سلام
حال امروز ما که میگویند خوب است اما نمیدانم چرا احساس میکنم یک ذره دلم درد میکند . حتما باز زیادی دلم خوش بوده . آری فکرکنم دلیلش همین باشد . امروز زن همسایه هم میگفت دلم به همین نفسهایی که بی منت میرود و میآید خوش است کاش او هم حواسش باشد زیادی دلش را خوش نکند تا مثل من دل درد بگیرد . ولی نمیدانم چرا مرد همسایه وقتی از بانک سر کوچه بیرون آمد کمرش خمیده تر شده بود و میگفت دلی خوش چند است ؟ دل خوش اینروزها گیر کی میآید .
من چمیدانم لابد از دل درد میترسد که دلش را خوش نمیکند . شاید هم پول ندارد دل خوش بخرد .
امروز از کوچه پشتی که که میگذشتم صدای ناله مادری را شنیدم که از نا عدالتی ما انسانها مینالید . مگر انسانها هم میتوانن نا عدالتی کنن ؟
ادامه دارد....
تنها
حال اینروزهایم خوب است .وجودت را کنارم احساس میکنم . گرمای دستانت گرمی بخش دل یخ زده ام شده است . عطر وجودت شده بهانه نفس کشیدنم . کاش میدانستی چقدر به بودنت کنارم نیاز دارم . کاش همیشه بودی ، بودی و تنهایم نمیگذاشتی . اینروزها تنها ترسم از دست دادن حس بودنت کنارم است .
ای عزیز
باش کنارم باش . کنارم باش تا دوباره لبخندم بروی دنیا باز شود . کنارم باش تا دردهای دنیا برام خنده دار شود . باش کنارم باش تا توان راه رفتن بروی سنگلاخهای زندگی را داشته باشم . نمیخواهم دیگر تنم از ترس نبودنت بلرزد . بگو همیشه هستی . هستی و هستی که هستم به هستت بسته است . این را از اشکهایم سر سجاده عشق فهمیدم ........
سجاده ای که بوی عطر نرگس میداد . ته دلم قرص است که مولایم همیشه با من است حتی اگر اشکهایم جاری باشد، حتی اگر .......
تنها
نگاه معصومانه اش هنوز در خاطرم هست .دستان کوچکش مثل دستان پیرمرد خارکن شده بود . تناقض دلخراشی بین جثه کوچکش و کیسه بر دوشش بود . کمر خمیده اش ندای هزاران دردی بود که بر دوش میکشید ، آری این است روزگار ......
روزگار بی کسی
تنها